صدها صفحهی نخوانده!
قبلن وقتی میرفتم کتاب بخرم بیشتر بین قفسهها میگشتم و دنبال کتابهایی میگشتم که توی قدم اول اسم و جلدشون من رو جذب کنه، نه دنبال نویسندهی خاصی بودم و نه دنبال شنیدنِ تجربهای از دیگران، معمولن هم منجر میشد به خوندن چند صفحه از کتاب و جلوگیری از ادامهی اتلاف وقت؛ البت که این بین کتابهای خیلی خوب هم از زیر این سبکِ انتخابی در رفت. استثنا بود.
روزی که حرکت در مه (محمدحسن شهسواری) رو شروع کردم – بنا رو گذاشتم روی روزی ۱۰ صفحه خواندن و نه بیشتر… آقاجون، میخوام بگم اگه از اون روز خونده بودم و اینقدر چرت و پرت دستم رو بند نمیکرد، باید فردا تمام میشد، که نمیشود و من ماندهام با صدها صفحهی نخوانده و تجربه نشده؛ ایراد نمیگیرم، ایراد گیر هم نیستم، فکر کنم قطعهی ایرادگیریام سوخته باشد، اما زندگی هم همین است با هزاران قطعه و صفحه نشنیده و نخوانده و تجربه نشده!
سخت نگیر اوستا، تجربه ته نداره…