یادداشت‌ها

دسته: یادداشت‌ها

اینترنت شل

بعد از زدن این در و آن در و گشتن‌های مداوم، بالاخره یک اینترنت شُل، در روز سی و نمیدانم چندم، پیدا کردم؛ در حد آن که فقط بخوانم و شاید با نذر دو هزار صلوات، یکی‌دو تا عکس هم، ببینم که اگر عکس سوم هم باز شود صاحبش پیام میدهد که خیلی کیلوبایت و […]

خجه خانم

دیشب همسایه‌ی دوران کودکی‌ام، خَجّه خانم را دیدم، همان هیبت بود با همان لهجه‌ی شیرین شمالی که همیشه همراه داشت؛ هنوز همانقدر مهربان و بانمک؛ صحبت‌هایش همچنان دلنشین، ۲۰ سالی میشد از خجه خانم خبری نداشتم و گهگداری فقط نامش را می‌شنیدم و یادی ازش می‌کردم، اما دیشب، درست حوالی ساعت‌های ۸ – ۹، نشسته […]

زندگی بدون روزهای بد نمی‌شود

عزیزماین روزهایم دو قِسْم شده‌اند، یا به تو فکر می‌کنم یا در خواب با تو ملاقات دارم، قبل‌ترها ساعتم هزار و چند دقیقه را نشان می‌داد و این روزها هیچ‌چیز جز نام تو در آن نیست و هر بار که به آن نگاه می‌کنم می‌بینم که تو هستی اما دور، آنقدر دوری که شاید سال‌ها […]

صبح برفی

صبح امروز که از خانه بیرون زدم، هوا تاریک بود، صبح‌تر که شد، برف بارید، نه زیاد بود و نه کم، به اندازه بود و اگر اشتباه نشنیده باشم، در شیپور زمستان می‌دمید، زود هم خداحافظی کرد و رفت برای دمیدن در جایی دیگر. با نشستن اولین دانه‌ی برف روی سرم، من هم شدم یک […]

باغ چای

دو سه ساعت هم نیست که خشک شده‌ام. پریروز، یکهو افتادم در چای، پایم گیر کرد به یک لوله؛ البت که سرد بود، نگران نباش، آنقدر سرد که مجبور شدم هودی و کاپشن را با هم بپوشم. باران هم طوری بود که نمی‌شد به آن روز بارانی بگویم، فقط بود و آن لا لو ها […]

ماشین زمان

‌ امروز توسط یک کودک، مورد حمله قرار گرفتم و حسابی هم کتک خوردم، آنقدری که اگر کسی فیلم می‌گرفت و منتشر می‌کرد شاید برچسب محتوای خشونت آمیز می‌گرفت و حذف میشد؛ لطفا فکرت سمت استعاره و اینگونه چیز‌ها نرود، واقعا کودک بود، بزور شاید ۱۰ سالش می‌شد – نامش عرفان بود و تیشرت قرمز […]

حاجی فلانی

عزیزم؛امروز صبح، از خانه که بیرون زدم، نه خبری بود از جوانِ رفتگر، نه گربه‌ها بودند و نه حتا پیرمردی که هر روز صبح بهم سلام می‌کردیم؛ روی هم رفته، شروع عجیبی بود. حتا، هوا هم شبیه به یک صبح تابستانی نبود و بیشتر به یک بهار گرم می‌مانست. با این حال، زندگی به‌شکل معمولش […]

کِرمِ نوشتن

عزیزم!پیله‌ی کِرمِ نوشتنم، بعد از چند روز، تصمیم به پروانه شدن گرفته و الان، می‌لولَد که دو سه پاراگرافی بنویسد برایت، در باب اولین آرزویم و بعد بروم سراغ پخت پاستای پستو؛ اولین آرزویی که به خاطر دارم، آرزوی تلفظ حرف “ر” هست؛ زمانی که زبان باز کردم، از گفتن “ر” عاجز بودم و روی […]

چاقوی لیزری

مغز من مثل یک دریل صنعتی، همیشه در حال سوارخ‌کاری روی تپه‌ی خاطرات است. خواب و بیداری، کار و تفریح، زمین خشک و یا آب و استخر هم ندارد، هر لحظه من را می‌گذارد درست نوکِ تیز مته و می‌افتد به جانِ تپه‌ی خاطرات. و البت که غالبن در دورترین تپه‌ی ممکن کارش را شروع […]

گرمتر.

عزیزم!امروز روزی بود که خرمای زرد، کم‌کمک رنگ میگیرد و سیاه می‌شود، روزی بود که اگر بستنی از دست بچه‌ای می‌فتاد، قبل از اینکه به زمین برسد، آب که سهل است، بخار می‌شد! حالا در همین وادی هم تخم کلمات، شروع کرده‌اند به جیلیز ویلیز و تلاش برای بیرون پریدن از ماهیتابه‌ی مغز؛ برای همین […]