اینترنت شل
بعد از زدن این در و آن در و گشتنهای مداوم، بالاخره یک اینترنت شُل، در روز سی و نمیدانم چندم، پیدا کردم؛ در حد آن که فقط بخوانم و شاید با نذر دو هزار صلوات، یکیدو تا عکس هم، ببینم که اگر عکس سوم هم باز شود صاحبش پیام میدهد که خیلی کیلوبایت و مگابایت مصرف کردی! تمامش میکنیها! مثل فیلمهایی میماند که آقا با نامزدش توی باجهی تلفن صحبت میکند و نفر سومی از بیرون به شیشه میزند و میگوید: بس است آقا چقدر حرف میزنی! فیلمهای قدیمیِ سی، چهل سال پیش!
سی، چهل سالِ پیش هم با امروز فرقی نکرده، هنوز هم عدهای منتظرند بیشتر چیز بشنوی و بخوانی تا بیایند خرت را بگیرند که بس است! نوبت من هم هست! بیا بیرون از آنجا.
امروز، یکسری از دوستانم دنبال موتور برقِ سوپر سایلنتِ چند کیلواتِ فلان آمپری بودند که اگر یکهو زبانم لال ترامپ حرامزاده برق را زد، بتوانند برق خانه و یخچالشان را روشن کنند. سی، چهل سال پیش هم مردم نگران بودند که نکند صدام حرامزاده بزند، برق قطع شود، و یکهو رادیو و چراغ نداشته باشند! آن موقع هم میرفتند و میگشتند و قوهی پارس که گیر آمد میخریدند. آن موقع مثل این روزها نبود.
امروز متوجه شدم یکی که دورادور میشناختمش در این جنگ تحمیلی شهید شده، توی خانه بوده احتمالا مثل من یا مینوشته یا فیلم میدیده و یکهو موشک ترامپ حرامزاده خورده و خانهی خودشان و همسایههایشان را خوردِ خاکشیر کرده و همهشان با هم شهید شدهاند.
سی، چهل سال پیش هم وقتی صدام بمب میانداخت و ارتفاع کم میکرد، چشمها را میبستند و محاسبه میکردند که این بمب لعنتی کجا رفته و میرفتند و میدویدند که وای نکنه خورده باشه خونهی خاله و عمه و داییشان که اگر میخورد یک محل عزادار میشدند.
گفتم محل عزادار، چند شب پیش یکی از همسایههایمان – همین اواخر اسفند – موشک که خورده بود پدر و بچه که توی خیابان بودند با ترکش به شهادت رسیدند. ماشینی که رد میشد میگفت بچه چهار سالش بوده و پدر هم سی و چند سالش و این محل الان عزادارند. راست میگفت، محل عزادار بود. هنوز هم عزادار است، هنوز هم انگار غم برداشته کوچه و خیابان را. هنوز هم اگر نگاه کنی انگار پلاک آبی منازل همه مشکی شدهاند.
سی، چهل سال پیش کسی که در جنگ شهید میشد، از خط میاوردندش، مراسمی با شکوه میگرفتند و میبردندش و الان… فقط ای کاش این ترامپ حرامزاده برق را نزند که بیچاره میشویم.