هفتم جولای
عزیزم!
امروز دوباره یکی از فرازمینیها کلهاش را کوباند به پشت جمجمهام. تا حالا صدها بار این اتفاق افتاده است. تقصیر من هم نیست. یکجایی خوانده بودم که فرازمینیها وجود ندارند، البت که اوایل خودم هم نبودنشان را قبول داشتم، تا جایی که اولین بار چنین اتفاقی برایم افتاد و از شدت ضربه به جلو پرتاب شدم تو را بوسیدم شاید تقصیر ششم جولای است، ششم جولای جهان ما به یک بوسه وابسته است. نه اینکه باقی روزها این وابستگی نباشد، ششم بالاخره این اسم را روی خودش گرفته و فرازمینیها مجبورند برای ادامهی حیاتِ ما، کلهی بوسه را بکوبانند.
عزیزم!
بوسهی ما چند ثانیه هم طول نمیکشد. مثل بوسهی سنجاقکهاست، در آنی رخ میدهد و در آنی هم در میانهی سینهی آسمان محو میشود. این هم صدها بار اتفاق افتاده است. سنجاقکها همیشه منتظر فرصتِ بوسه از ما هستند تا در سینهی آسمان گم شوند. آسمانی که بهای عاشق شدنشان را اینطور میپردازد. اولین کله را که از این فرازمینیها خوردم فحششان دادم. دومی و سومی هم همینطور، اما یکهو دیدم خدا خدا میکنم تا کله بزنند، حتا سهون.
عزیزم!
امروز آسمان میزبان سنجاقکها بود، آبی بود و زلال و یک دست با پرههای پاشیده شده از رنگ سفید و گرادینتی از سفید تا آبی به اصطلاح آسمانی، اصلن ابرهای آشفتهی تکهتکه، سینهی آبی آسمان را پوشانده بودند و اجازه نمیدادند یکرنگیشان را ببینی، حتا با هم اتحادی هم نداشتند که کلن نتوانی آسمان را ببینی، فقط بودند، درست مثل این پاراگراف.
عزیزم!
امروز که فرازمینیها کلهشان رو کوبیدند به پشت جمجمهام، بجای پوست نرم و لطیف تو، با سختی دیوار مواجه شدم و بجای سنجاقکها، پروانهها آمدند و بالای سرم چرخیدند؛ زندگی عجیب ما را گرفتار کرده است. نمیدانم اوضاع الانی تو با فرازمینیها چگونه است.
اما انصافن دهانِ مرا که صاف کرده اند؛ ولله قسم!