خرما پزون

امروز هوا شده ۴۰ درجه. رسیدیم به خرما پزون. صبح که بیدار شدم آفتاب تند و سوزان چیره شده بود روی همه چیز. حتا روی بال کبوترهایی که آمده بودند تخمشان را رها کنند توی تراس اتاقم. سه تا بودند. کِمی و جیمی را میشناختم اما سومی‌شان را نه. معمولن احساس خوشی با کبوترها دارم. می‌آیند توی تراس و مثل یک پنکه‌ای که پره سوم‌ش شکسته باشد، فقط سر و صدا می‌کنند و البت که صدای خوش هم تولید می‌کنند. اما تابستان که می‌شود، زمین کاملا مثل یک بخاری بزرگ می‌شود، حالا طفلکی‌ها مجبورند بیایند توی تراس اتاق من و توی اندک سایه‌ی موجود که سقف ساخته شده توسط بنا باعثش شده جا خوش کنند و دو سه تایی بریزند روی هم تا شاید بتوانند چهار پنج‌تایی به جمعیت کبوترهای محل اضاف کنند.

گربه‌ها هم هستند، رابطه‌ام با آن‌ها که شاهکار است، بهارنارنج‌اند برای چشمانم، هنوز هیرو را ندیدم شروع میکند به میو کردن بلندی که بفهمم باید باهاش سلام کنم؛ «سلام هیرو خان». هیروی سیاهِ محل بعد از سلام با میوی دیگری جواب می‌دهد و همینطور زل میزند به من.

امروز هوا شده ۴۰ درجه. خبری از هوهوخان، باد مهربان دوران کودکی هم نیست، تابش خورشید مثل سوزن‌های تیز، تند تند با پوست گونه‌ و کله‌ برخورد می‌کند و خون را به جوش می‌آورد. دم ظهر، رفتم بالای پشت‌بام که کولر را درست کنم؛ بی‌انصاف روزِ آخری خراب شد و باید برای صاحب‌خانه‌ی جدید آماده‌اش می‌کردم. آن‌ها که مثل ما نیستند که گرما را تحمل کنند و به تماشای هیرو و دو سه تا کبوتر در حال دعوای بر سر بقای بنشینند و حواسشان از امروز ۴۰ درجه پرت شود. بالا پشت‌بام دو سه تا کبوتر می‌بینم که افتاده‌اند روی زمین، به‌گمانم از گرما خسته شدند و نشسته‌اند کفِ زمین داغ تابستانی منتظر شربتِ آبلیموی خنک، البت که شاید هم مرده باشند از انتظار این شربت.

کارم با کولرِ بی‌انصاف تمام شد و با کله‌ی داغ‌داغ، اعصابِ خوردِ خورد و فشار بالا به پایین برگشتم، دمای ۴۰ درجه و آفتاب خوب کارش را بلد بود که همه‌چیز را خراب کند. برگشتم، منتظر نماندم و شربت آبلیموی خنک را گرفتم، دو سه لیوانی هم آب رویش، حتی دوشِ آب سرد هم گرفتم و چند ساعتی هم خوابیدم، اما باز هم کله‌ام داغ بود.
بیچاره کبوتر‌ها و امثال هیرو‌ها، حالا که دشمن مشترکی داریم و انقدر بزرگ است که فقط باید از دستش قایم شویم و الا هلاکِ‌مان می‌کند می‌فهممشان، حتی مثل پنکه‌ی خراب کار کردن کِمی و جیمی یا نفر سومشان یا توقع سلام داشتن هیرو را هم می‌فهمم. حتا شاید انتظار شربت آبلیموی خنکِ کفترهای مرده‌ی پشتِ بام را. من به مردنِ تابستان و بازگشت هوهو خان و بی‌بی سرما امیدی ندارم وسط خرماپزون، بالاخره خرما هم نیاز به قربانی دارد…

هر چیزی نیاز به قربانی دارد، دردی نیست.

۳ دقیقه مطالعه

Leave a comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *