چوب شل!

تقریبن حوالی ۱۲ شب شده، کودک درونم بد اخلاق و عصبی، داره لگد میزنه و در و دیوار رو چنگ میندازه؛ فریاد میزنه که لامصب، یه چیزی بگو، یه چیزی بنویس!

اما بالغ بیرونم نوشتنش نمی‌آید، انگار هنوز اول ابتدایی را تمام نکرده باشد، الفبا هم بلد نیست، هر را از بر تشخیص نمی‌دهد.

کلن این روزها مثل یک پیرِ بی‌سواد و بی‌اعصاب شده‌ام، نه نوشتنم می‌آید و نه حتا خواندنم. اما کودک درون که حرف آدمیزاد نمی‌فهمه. چند دقیقه‌ای نشستم و آرامش کردم که عزیزِ دلم، الان وقت نوشتن نیست، باید دنیای درون و بیرون خودت را مرور کنی و بفهمی. باید مغزت را آرام کنی، نمی‌فهمد، بل‌نسبت شما مثل یک گاو، حرف‌هایم برایش معنا ندارد. برایش مثال زدم که این مغز شده مثل یک لباس چرک‌گرفته‌ی خیس، هر قدر بچلانی فقط آبِ‌سیاهی تحویلت می‌دهد که نتیجه‌ی هزار دوده و بی‌اعصابی و کرختیست. لاکردار باز هم نفهمید.

امشب متوجه رابطه‌ی ‌عکس استرس و رشته‌ی کلامم شدم، استرس که دارم رشته در دست من نیست، می‌شود بازیچه‌ی کودک درون، می‌تاباندش، تکانش می‌دهد حتا می‌کشد و گازش می‌گیرد، می‌شوم مثل راننده‌ای که در بیابان گم شده، نه چپ به مقصد می‌رساندش و نه راست.

استرس که داشته باشی، از پوست پشت سرت گرفته تا پوست توی معده‌ات، همه خراب و حال ندار می‌شوند. یکهو قهر می‌کند و میگوید «من دیگر این موها را نگه نمی‌دارم» و ولشان می‌کند به امان خدا.

استرس که داشته باشی، چوب هنرت شل می‌شود، حالا میخواهد هنر نوشتن باشد یا هنر طراحی یا هر نوعی دیگر از هنر. چوب هنر هم که شل باشد، خودت میدانی، کارآمد نیست. با چوب شل، حتی کودک درون را هم نمی‌توانی تربیت کنی، چه برسد به بالغ بیرونی.

می‌بینی کودکِ درونیِ من؟ چوب شل است و چلانده‌ی این رخت، چرک‌موت، اما نگران نباش، بالاخره رشته‌ی کلام را از دستت می‌قا‌پم و اونروز بهتر می‌نویسم.

کاش اونروز هیچ وقت نیاد… کاش.

۲ دقیقه مطالعه

Leave a comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *