چاقوی لیزری

مغز من مثل یک دریل صنعتی، همیشه در حال سوارخ‌کاری روی تپه‌ی خاطرات است. خواب و بیداری، کار و تفریح، زمین خشک و یا آب و استخر هم ندارد، هر لحظه من را می‌گذارد درست نوکِ تیز مته و می‌افتد به جانِ تپه‌ی خاطرات. و البت که غالبن در دورترین تپه‌ی ممکن کارش را شروع می‌کند. امروز هم طبق معمول، عصر یکهو تصمیم گرفت من را بنشاند بیخِ مته و ببرد به تپه‌ی حدود ۲۰ سال پیش.

از آن زمان هم کنجکاو بودم، فکر می‌کردم باید همه‌چیز را بدانم؛ تقریبن هم از چیزی جز تاریکی نمی‌ترسیدم، مادرم یک دست چاقوی لیزری با دسته‌ی سبزرنگی خریده بود که بنظر منِ آن دوره، چیز خیلی عجیبی بود، هی بر می‌داشتم و با واکاوی تمام چاقوهای جدید خانه را بررسی می‌کردم و مادرم با متانت چاقو را از من می‌گرفت و می‌گذاشت توی کابینت زیر اپن؛ جمعه عصری قرار بود برویم خانه‌ی عمه بزرگه، همه آماده بودیم و تنِ من کت‌شلوار طوسی رنگی که پدربزرگم دوخته بود کرده بودند. الحق که کت زیبایی بود؛ لحظه‌ی آخر میخِ کنجکاوی‌ام سیخ شد و تصمیم گرفتم قایمکی به دنبال چاقو لیزری بروم.

بابا رفته بود پایین و منتظر ما بود و مادرم، توی اتاق مشغول آماده شدن، تمام چراغ‌های خانه بجز چراغ اتاق مادرم و آشپزخانه خاموش بود. وقت را غنیمت شمردم و رفتم پشت اپن و در کابینت را باز کردم و با هیجانی وصف‌ناپذیر یکی از چاقوهای لیزری را برداشتم، تماشای چاقو هیجانم را ارضا نکرد و تصمیم گرفتم دستی به سر و گوش چاقو بکشم. مستقیمن می‌شنیدم که میگفت «نازم کن» ناز کردنِ چاقو همانا و جاری شدنِ خون هم همان.

مادرم که با دست خون‌آلود من مواجه شد ترسید و جیغ کشید، صدای جیغ به‌اندازه‌ی کافی بلند بود تا پدرم سریعن خودش را برساند و اما من، با توجیهی وصف‌ناپذیر در حال دلداری بودن مادرم بودم که نه! این خون نیست! ربّه! چاقوی ربی بود و دست من هم ربی شد! توجیه از این مسخره‌تر؟

بگذریم، چرا الان مته رفت سراغ آن تپه نمی‌دانم، اما وقتی این خاطره در ذهنم آمد یاد جمله‌ای از شوپنهاور افتادم که هیچ وقت لذت رو به بهای رنج یا حتا امکان رنج ترجیح نده. من اون روز لذت ارضای کنجکاوی خودم رو به بریدن دستم فروختم، عجب چاقوی تیزی هم بود.

اما چرا این تجربه‌ را الان بعد از بیست سال باید نتیجه‌اش را بگیرم؟ دیر نیست؟ بنظر که نه…

۳ دقیقه مطالعه

Leave a comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *