کِرمِ نوشتن

عزیزم!
پیله‌ی کِرمِ نوشتنم، بعد از چند روز، تصمیم به پروانه شدن گرفته و الان، می‌لولَد که دو سه پاراگرافی بنویسد برایت، در باب اولین آرزویم و بعد بروم سراغ پخت پاستای پستو؛ اولین آرزویی که به خاطر دارم، آرزوی تلفظ حرف “ر” هست؛ زمانی که زبان باز کردم، از گفتن “ر” عاجز بودم و روی تمام دیالوگ‌هایم یک راست کلیک میکردم، ریپلیس را می‌زدم، بعد بجای “ر” می‌نوشتم “ی” و اینتر را محکم می‌کوبیدم و تمام “ر” ها را با “ی” جایگزین می‌کردم و البت که تمام این اتفاقات در کسری از ثانیه رخ میداد، تا جایی که حتا منوی راست کلیک را هم یادم نیست؛ مثلن عمه‌ام را بجای مریم، مَیَم صدا می‌کردم و با ذوقی بسیار اتفاقاتِ سپری شده در کلاس خانم کوهزاد را برایش تعریف می‌کردم.

عزیزم!
این چند روز، زیادِ از حد، نام خانمِ کوهزاد را می‌آورم و چندباری هم پیش‌آمده که برای دوستانم گفته‌ام که، فشار روی انسان باشد، ناخودآگاه دلتنگ می‌شود، حالا دلتنگ که؟ همه! از خانمِ کوهزاد، معلم مهربانِ اول ابتدایی با آن عینک فریم مشکی و مقنعه‌ی مشکی و مانتوی قهوه‌ای‌سوخته گرفته تا تو. داشتم می‌گفتم، برای عمه‌ام تعریف می‌کردم از کلاس خانمِ کوهزاد که قرار بود درس “ر ” را بدهد و شروع کرد به گفتن این که “ر مثل رضا” و همه داد زدند “ر مثل رضا” جز من که با تمام توان می‌گفت “ی مثل یضا” و برخورد مهربانانه‌ی خانم کوهزاد که می‌گفت “یضا نه ابوالفضل جان، رضا!” و من باز هم می‌گفتم خب منم میگم یضا! انگار که مغزم متوجه نمی‌شد فرق رضا با یضا را. بگذریم بالاخره وقتی رسیدیم به حرفِ “ی” من خوب شدم. کجا؟ مشهد، اولین نفر با گوشیِ بابا، به عمه مریم زنگ زدم و با ذوق گفتم عمه مررررریم من دیگه میتونم بگم “ر” نگاه کن”ررررررر”، خنده‌ی خوشحالیِ عمه مریم را یادم نمی‌رود…

عزیزم!
زندگی حکمن همینطور هست و بازی، بازی عدم تفاهم هاست، حالا هر چه میخواهم فریاد یضا سر بدهم و فکر کنم رضا می‌گویم، نهایتن تو یضا می‌شنوی و یضا می‌فهمی؛ بله، چاره‌ای هم نیست، یا تو باید یضاهای من را رضا بشنوی یا باید صبر کنیم تا روزی آرزو کنم که بتوانم ر را تلفظ کنم تا شاید بازی درست شود و حرف من را بفهمی.
البت که قبلش باید بفهمم تفاوت “ر” و “ی” را. قول می‌دهم زود بفهمم.

۳ دقیقه مطالعه

Leave a comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *