حاجی فلانی

عزیزم؛
امروز صبح، از خانه که بیرون زدم، نه خبری بود از جوانِ رفتگر، نه گربه‌ها بودند و نه حتا پیرمردی که هر روز صبح بهم سلام می‌کردیم؛ روی هم رفته، شروع عجیبی بود. حتا، هوا هم شبیه به یک صبح تابستانی نبود و بیشتر به یک بهار گرم می‌مانست. با این حال، زندگی به‌شکل معمولش در جریان بود و پرندگان، درست مثل روزهای دیگر، میخواندند و می‌نواختند.

روز هم روز شلوغی بود مثل دیگر روزها، هر چه هم به ظهر نزدیک‌تر می‌شدیم، هوا بنا می‌کرد به گرم‌تر شدن؛ خلاصه که هلاک شدیم از گرما عزیزکم. در گیر و دار کار همین مورد را کم داشتیم که تصمیم بگیرند سوئیچ برق منطقه را هم قطع کنند تا بخش اداری شهر به‌کل خاموش شود، یک تهران گرم و خاموش؛ قطعی برق و به سبب آن قطعی هزار کوفت و زهر مار دیگر باعث شد که ما هم مجبورا زودتر برگردیم.
از سر کوچه، شلوغی آدم‌های پریشان حال مشخص بود و همین، مُهری بود بر تایید اتفاقات مزخرف امروز.

عزیزم؛
جانم برایت بگوید که نامه‌هایمان که همیشه نباید عاشقانه باشد و از در عشق وارد شوند، گاهی هم مثل امروز قلم را هر چه قدر هم بچلانی قطره‌ای عشق از آن بیرون نمی‌آید، البت که ممکن است به بد یمنی امروز چنان هم بی‌ربط نباشد.

خلاصه برایت بگویم، پیرمرد مُرده بود، برایش هزار جور تاجِ گل و اعلامیه زده بودند که بیایید حاجی فلانی بزرگ‌خاندانِ فلانی‌ها و برادر شهیدان فلانی و فلانی مرده‌اند؛ همه هم فقط به صفاتی از حاجی فلانی اشاره کرده بودند که خودِ حاجی نبود! و صرفن نسبتش بود با دیگران – کسی از سلام هر روزه‌اش با ابوالفضل و دعای خیر و بدرقه کردنش نگفته بود، حتا جایی ننوشته بود حاجی فلانی، دیگر نیست که صبح‌ها دم در خانه را جارو کند یا مثلا برای آوازخوان‌های محل دانه بریزد. اصلا حتا معلوم نبود مردم برای حاجی فلانی ناراحتند یا برای چاپلوسیِ از بستگان مرحوم گل و اعلامیه آورده‌اند.

عزیزکم، دنیا بخواهی نخواهی همین است و تا تغییری در جهانِ پیرامونت ندهی، مردم تو را در محور خودشان می‌بینند و اطرافیان، نه در محور تو. راستی، هنوز فردا نشده دلم برای سلامِ با حاجی فلانی تنگ شده…

۲ دقیقه مطالعه

Leave a comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *