باغ چای

دو سه ساعت هم نیست که خشک شده‌ام. پریروز، یکهو افتادم در چای، پایم گیر کرد به یک لوله؛ البت که سرد بود، نگران نباش، آنقدر سرد که مجبور شدم هودی و کاپشن را با هم بپوشم. باران هم طوری بود که نمی‌شد به آن روز بارانی بگویم، فقط بود و آن لا لو ها می‌پلکید، مثل ابرهایی که آن‌ها هم فقط بودند. مثل دسته‌ پرنده‌هایی که پرسه می‌زدند و با مسخره‌بازی‌هایشان صدای رعد را در می‌آوردند و آن هم خشمگین می‌شد و یکی‌یکیشان را با زمین یکی می‌کرد. شاید هم مثل باد که می‌پیچید بین بوته‌های سبز چای.

وقتی پرت شدم، چند دقیقه‌ای زمان برد که به تفاله‌های چای برسم، دقیقه‌ی اول یکهو تو ظاهر شدی، در تیرگی چای، محو بودی اما می‌شناختمت، فهمیدم تویی، تیرگی‌ات بخاطر فاصله بود یا غصه‌هایت نمی‌دانم، فقط می‌دانم تیره و کدر بودی، به قدر یک چای کهنه، که سالهاست روی یک حرارت ملایم می‌جوشد و انتظار کافه‌چی را می‌کشد.

دقیقه‌ی دوم، کدری چای کمتر بود، انگار که چای کهنه بالا باشد و هرچه پایین‌تر می‌روی تازه‌تر، آن‌جا، خودم هم کنارت بودم، دست در دست هم، با موسیقی “با هم بهتره از جک جانسون” آرام ‌آرام می‌رقصیدیم، طولانی‌ترین دقیقه‌ی زندگی‌ام بود که در کسری از ثانیه تمام شد.

دقیقه‌ی سوم، به باکرگی آبی بود که قصد ندارد از چشمه بیرون بیاید، تمیز، اما تاریک، من تنها بودم، تو هم در یکی از حباب‌های سرگردان بالای سرم می چرخیدی، هر چه دست می‌انداختم که بگیرمت، با شیطنت فوت می‌کردی و یک هوا جابجا می‌شدی. درست در لحظه‌ی آخر گرفتمت و با هم افتادیم پاراگراف آخر.

دقیقه‌ی چهارم، هیچ آبی نبود، تو بودی در آغوش من و بوته‌های تازه‌ی چای، آفتاب، طبق وظیفه قصد داشت بوته‌های سبز را تیره‌تر کند، ما هم آن میان می‌سوختیم و تیره‌تر می‌شدیم. هر چه صبر کردیم، حرارت و گرما بیشتر شد و صبرمان، مثل چای جوش آمد، باید می‌رفتیم. رفتیم، درست در ثانیه‌ی پایانی دقیقه‌ی چهار، نه تو بودی، نه خورشید و نه بوته‌های سبز چای، تنها من بودم با یک هودی و یک کاپشن و تا پایان همه‌ی دقیقه‌ها سرما.

۲ دقیقه مطالعه

Leave a comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *