طاقِ طاقت
طاقتم که طاق میشود پناه میبرم به نوشتن از دست افکار عجیب. مثل الانی که تصمیم گرفتهام با مترو بروم خانه و این دو سه پاراگراف را بنویسم. بلا نسبت شما، انگار هیرو گربهی محل از روبروییام خوشبوتر است؛ مضخرف است، هر چقدر هم تلاش کنی، از یکیک و نیممتری، بویش را نفهمی، نمیشود؛ حتا چند پیسّه هم ادکلن خرج کردم ولی افاغه نکرد؛ بوی عجیبی میدهد لاکردار. اسمش را میگذارم بلا.
خستهام، هندزفری را توی دو تا گوشم میکنم و صدای ساحل پِلی میکنم، چشمانم را میبندم و خودم را شناوری در ساحل تصور میکنم، توی دریا هم صدای ماشین آشغالی میآید، ناجوانمردها وسط مدیتیشن مترویی هم ول کنمان نیستند، با ماشینِ آشغالی بو هم دو چندان میشود. چشمانم را همزمانِ با صدای موج و ترمز شدید لوکوموتیو ران باز میکنم و دومیشان را میبینم این واقعا دیگه بلا نیست، عذاب است.
اما باید تحمل کرد تا ۱۰-۱۲ تا ایستگاهی که احتمالن از بلا و عذاب، به عذاب الیم و بلکم خود شیطان رجیم میرسد، چارهای هم نیست، بو هست دیگر، بالاخره همه یکروزی میدهند. حتا عطارِ مستقر در ویکتوریا سکرت، بو همهجا هست، باید هم باشد که بلخره ادکلن و هزار مدل خوشبوکنندهی دیگر هم به فروش برسد، جهان بیبوی بد غیر قابل تصور است؛ درست مثلِ ذهن بدون افکار عجیب.
بو و فکر وجه تشابهاتی دارند، هر دو خوشی و ناخوشی دارند، وقتی میآیند یکجا بند نمیشوند از کوچکترین درز مغز هم عبور کرده و تا بیخِ سر میروند و انگار نه انگار که پیسّهی خوشی خرجش کردی، نفوذ میکند، راهش چیست؟ ۱۰-۱۲ ایستگاه و ساعتها تحمل کردن؟ فرار کردن؟ یا مثل من پناه اوردن از شر فکر و بو به کاغذ و نوشتن؟ برای هر کسی نسخه متفاوت است و نمیتواند یکسان تجویز کرد.
اما حالا بگذریم، باید از بلا هم تشکر ویژهای کنم که رشتهی افکارم را با بوی گند خودش از هم پاره کرد و نگذاشت غیر از بو به چیز دیگری فکر کنم، ای کاش مثل بلا زیاد بود، شاید در جهانی با بوی گوه، افکار فقط بوی گوه باشد نه خود گوه.