گرمتر.

عزیزم!
امروز روزی بود که خرمای زرد، کم‌کمک رنگ میگیرد و سیاه می‌شود، روزی بود که اگر بستنی از دست بچه‌ای می‌فتاد، قبل از اینکه به زمین برسد، آب که سهل است، بخار می‌شد! حالا در همین وادی هم تخم کلمات، شروع کرده‌اند به جیلیز ویلیز و تلاش برای بیرون پریدن از ماهیتابه‌ی مغز؛ برای همین هم گفتم تا دو سه پاراگرافی از این دلتنگی و این روزها برایت بنویسم تا شاید سودایی باشد بر این خشکی و حرارت دوران کنونی‌ام.

عزیزم!
شهسواری من‌باب تغییر پاراگراف شرط کرده بود باید موقعیت تغییر کند – پس الان قصد دارم پاراگراف داستان مشترکمان را تغییر دهم، اگر بگویی دیر نیست؟ میگویم هرگز! طولانی نشد؟ ابداً؛ حتا نظر الآنی من را بپرسی می‌گویم کم و کوتاه بود و زود هم تمام شد، بر چشم بهم زدنی می‌مانست؛ اما دلیل این تغییر موضع، همین تغییر نگاهِ توست، بالاخره دیدگاه انسان نیز تغییر می‌کند. اما با این بدبینی هم نمی‌شود نگاهش کرد، بالاخره طولانی‌ترین پاراگرافِ جهان هم که باشی روزی نویسنده تمام‌ش میکند. این رسم نوشتن است.

عزیزم!
تغییر روند زندگی مشترکمان آنقدرها هم که فکر می‌کنی جانکاه و سخت نیست، شاید روزهای اول سخت بگذرد اما بالاخره باید از بند این تکرارها و گذرها عبور کنیم و باید خود را برهانیم از این درد همیشگی، نگاهم این است که این سال‌ها فقط در میانه‌ای از بندها گره خورده بودیم و درد طناب آزاد شده از میان مچ‌هایمان به‌این زودی‌ها تنهایمان نمی‌گذارد. البت که این درد، شاید یادگاری باشد از روزهای خوش اسارت در کنار هم، اما دیگر زمان آزادی و رهاییمان رسیده بود. و الان باید با تاولِ حاصل از طناب سپری کنیم و ادامه بدهیم.
زندگی تماما بازی اسارت است و آزادی… باور کن.

۲ دقیقه مطالعه

Leave a comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *