صبح برفی
صبح امروز که از خانه بیرون زدم، هوا تاریک بود، صبحتر که شد، برف بارید، نه زیاد بود و نه کم، به اندازه بود و اگر اشتباه نشنیده باشم، در شیپور زمستان میدمید، زود هم خداحافظی کرد و رفت برای دمیدن در جایی دیگر. با نشستن اولین دانهی برف روی سرم، من هم شدم یک دانهی برف. سفید، سبک و معلق، باد هم زحمت بردن من به سمت یک خاطرهی دور را کشید.
آنجا تو بودی، من هم بودم، اما در کمال تعجب برف نبود، گرم بود، شبیه به یک تابستان که نه باد قصد وزیدن داشت و نه باران قصد باریدن، اما خورشید، میخواست دهانمان را با تابیدن سرویس کند، انقدر محکم میتابید که انگار میخواست آبِ گِل سرشت انسانی را خشک کند و دوباره تبدیلش کند به رُس، لاکردار فکر میکرد مشکل آدمها از آبشان است. نمیدانست مشکل در خاک کهنه است و نه در آب زلال.
ما هم پناه بردیم به سایهی کهنهترین درخت که برخلاف انسان، خاکش کهنه نبود، در زیر سایه بود که گفتی باید برویم. پرسیدم کجا؟ گفتی تو سمت راست برو و من سمت چپ؛ انقدر برویم که آفتاب دیگر سوزان نباشد؛ من میروم زیر سایهی درخت خودم و تو هم برو درخت شو، در جایی که نیاز است؛ نه تو برگرد نه من برمیگردم.
از اولین قدمِ بعد از درخت، آفتاب هم رفته بود و باران بود که قطره… قطره… میبارید. ترسناک بود. نه ابری بود که ببارد و نه آسمانی که بشود دید، بالا را که نگاه میکردی هیچچیز نبود. انگار باران از عدم میبارید. هر چه از هم دورتر میشدیم، شدیدتر میشد. هر چه میبارید، روشنتر میشد و هر چه روشنتر میشد، خنکتر، قولمان را شکستم، برگشتم، نبودی، بند آمد، همانجا خوابیدم، صبح که بیدار شدم با تاریکی هوا از خانه بیرون زدم.
نه تو بودی، نه آفتاب و نه باران، فقط کمی برف بود که حالا دیگر آن هم نیست.