خجه خانم

دیشب همسایه‌ی دوران کودکی‌ام، خَجّه خانم را دیدم، همان هیبت بود با همان لهجه‌ی شیرین شمالی که همیشه همراه داشت؛ هنوز همانقدر مهربان و بانمک؛ صحبت‌هایش همچنان دلنشین، ۲۰ سالی میشد از خجه خانم خبری نداشتم و گهگداری فقط نامش را می‌شنیدم و یادی ازش می‌کردم، اما دیشب، درست حوالی ساعت‌های ۸ – ۹، نشسته بودم روی کاناپه و چای می‌خوردم که یکهو بی‌هوا کیلیت انداخت و سرزده آمد داخل، جا خوردم، مات و مبهوت نگاهش می‌کردم.

جلو آمد و بی‌هیچ کلامی، یکهو دستم را گرفت و به سرعت راه افتاد. به سمتش کشیده می‌شدم و اصلا نمی‌فهمیدم یک‌نفر بعد از ۲۰ سال چرا باید دست آدم را بگیرد و بکشد و راه بیفتد، اندازه‌اش همراه با سرعتش بیشتر می‌شد! هی بزرگ و بزرگ و بزرگ‌تر. انقدر بزرگ که انگار قرار نیست دیگر از هیچ دری رد شود و از هیچ دُکونی جنسی بخرد.

درست مثل یک کودک، دست در دست خجه خانم کشیده می‌شدم و می‌رفتم، خیابان به خیابان گذشتیم و اتوبان‌ها را پشت سر گذاشتیم و به محله‌ی‌آشنای کودکی‌ام رسیدیم، به همان خیابان، همان کوچه و همان چهار طبقه‌ای‌که خجه خانم اولش می‌نشست و ما سومش؛ کیلیت انداخت، اینبار کیلیت در را باز نمی‌کرد، زنگ زدیم، گفتند از اینجا رفته‌اند، سالها پیش. خجه‌خانم می‌گفت ما همان‌هایی هستیم که رفته‌ایم، باور نمی‌کردند، اصرار کردیم، نمی‌پذیرفتند! انگار تمام هم و غم‌شان را گذاشته بودند که کتمان کنند و نپذیرند وجود ما را.

خجه‌خانم برگشت، نگاهم کرد، با بغضی عجیب گفت « اینا یادشون رفته ما رو آقا ابوالفضل، تو یادت نره منوها…» نگذاشت حتی من چیزی بگویم. رفت، هر چه می‌رفت کوچک و کوچک و کوچک‌تر میشد تا دیگر ندیدمش، سری تکان دادم، هنوز روی کاناپه بودم و فنجان سرد چای هنوز در دستم، انگار باید از خجه‌خانم یاد کنم و انگار باید کاری کنم که آدم‌ها هم از من یاد…

و براستی که انسان با یاد زنده‌ است…

۲ دقیقه مطالعه

Leave a comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *