photo_۲۰۲۵-۰۱-۰۳_۲۳-۱۳-۵۴

باغ چای

دو سه ساعت هم نیست که خشک شده‌ام. پریروز، یکهو افتادم در چای، پایم گیر کرد به یک لوله؛ البت که سرد بود، نگران نباش، آنقدر سرد که مجبور شدم هودی و کاپشن را با هم بپوشم. باران هم طوری بود که نمی‌شد به آن روز بارانی بگویم، فقط بود و آن لا لو ها […]

photo_۲۰۲۵-۰۱-۰۳_۲۳-۱۳-۵۶

ماشین زمان

‌ امروز توسط یک کودک، مورد حمله قرار گرفتم و حسابی هم کتک خوردم، آنقدری که اگر کسی فیلم می‌گرفت و منتشر می‌کرد شاید برچسب محتوای خشونت آمیز می‌گرفت و حذف میشد؛ لطفا فکرت سمت استعاره و اینگونه چیز‌ها نرود، واقعا کودک بود، بزور شاید ۱۰ سالش می‌شد – نامش عرفان بود و تیشرت قرمز […]

photo_۲۰۲۳-۱۲-۰۸_۰۹-۱۳-۴۲

حاجی فلانی

عزیزم؛امروز صبح، از خانه که بیرون زدم، نه خبری بود از جوانِ رفتگر، نه گربه‌ها بودند و نه حتا پیرمردی که هر روز صبح بهم سلام می‌کردیم؛ روی هم رفته، شروع عجیبی بود. حتا، هوا هم شبیه به یک صبح تابستانی نبود و بیشتر به یک بهار گرم می‌مانست. با این حال، زندگی به‌شکل معمولش […]

photo_۲۰۲۳-۱۲-۰۸_۰۹-۱۳-۳۴

کِرمِ نوشتن

عزیزم!پیله‌ی کِرمِ نوشتنم، بعد از چند روز، تصمیم به پروانه شدن گرفته و الان، می‌لولَد که دو سه پاراگرافی بنویسد برایت، در باب اولین آرزویم و بعد بروم سراغ پخت پاستای پستو؛ اولین آرزویی که به خاطر دارم، آرزوی تلفظ حرف “ر” هست؛ زمانی که زبان باز کردم، از گفتن “ر” عاجز بودم و روی […]

photo_۲۰۲۴-۱۰-۲۰_۱۴-۰۷-۳۵

چاقوی لیزری

مغز من مثل یک دریل صنعتی، همیشه در حال سوارخ‌کاری روی تپه‌ی خاطرات است. خواب و بیداری، کار و تفریح، زمین خشک و یا آب و استخر هم ندارد، هر لحظه من را می‌گذارد درست نوکِ تیز مته و می‌افتد به جانِ تپه‌ی خاطرات. و البت که غالبن در دورترین تپه‌ی ممکن کارش را شروع […]